loading...

دلیل ِ آرامِــشَم

دُنیآیَم خـــُلاصه شده در آغـــوشَت و مَن چــِ کودکانه پــَنآه میارَم به خلاصه ی ِ دنیآ...

بازدید : 67
جمعه 29 آبان 1399 زمان : 9:37

سلاملکم

احواالتتون؟؟ خوب و خوشید انشالله؟

من که یک لاک پاییزی قرررمززز زدم و الان دارم با احتیاط تایپ میکنم که گوشه موشه‌های نانوخم به کلید‌های کیبورد نگیره:)))

یکم براتون بگم از جغله ما که دانشجوی ترم برقی هستن:)

اینا علی الحساب کلاس‌هاشون آنلاین هست و چند روز پیش کلاس ادبیات عمومی‌داشتن و استاد اومده بود؛ میگفت یک استاد زن جیغ جیغویی هست:|

القصه تعریف میکرد: بچه‌های کلاس یه گروه واتساپی تشکیل دادن بدون حضور استاد!

میگفت: وای بعضی دخترا چقدر بچه و خل هستن:| (برداشت پسرا حالا خودشونن‌هاااا میزننش پای دخترا(زبونک))

حالا بهتون ثابت میکنم که چرا خودشونن:|

میگفت: یه دختر میاد توو گروه میتویسه: وااای چرا سایت دانشگاه بالا نمیاد!

40 تا پسر آنلاین میشن که سایت اینو براش بالا بیارن:)))

یا تعریف میکرد: یه پسری هی میاد توو گروه مینویسه: بچه‌ها بیاید با هم آشنا بشیم و خودتون معرفی کنید:))

چند شب پیش داشت توو خونه برای هممون تعریف میکرد؛ تعریف اولی خیلی توجه نکردیم؛ دومی‌همگی با هم یکصدا زدیم زیر خنده:))

منو مامان که غش کرده بودیم و بابا و داداش بزرگه از اون ور ریسه رفته بودن...

ته تغاری خونه ما هم نکته بین!

بعدم آخرش گفتم ولی تو برو و بیا توو گروه زبونک بنداز؛ قشنگ معروف میشی، بعد این مجازی‌ها همه میگردن ببینن کی بود زبونک مینداخت:))

بابا: !!!

داداش بزرگه: :|

مامان: خانم آموزگار شما نمیخواد کار یادش بدی

من::))))

خودش: برام پشت چشم نازک میکنه...

بلاخره آدم باید یه جوری معروف شه:)) دلقکم نیستم:|

.

.

دیشب برای بابا تولد گرفتیم؛ حالم از صبح دیروز کاملا خوب بود تا رفتم یکی از کارهایی که گفتم باید این هفته انجام بدم؛ انجام دادم و برگشتم؛ اصن هوا بهم خورد و برگشتم؛ با حالت تهوع و سردرد برگشتم! تا شبم ادامه داشت و توو این هیری ویری حالم فقط میخواستم سر و ته کیک رو هم بیارم و با شادی جشن برگزار کنیم! از نیرو.گاه پیام رسید که فردا بیا(یعنی امروز) گفتم: ببخشید برام مقدور نیس!

ولی خوابیدم و صبح بیدار شدم؛ شکر خدا خوبم..

دیگه همه جا رو مرتب کردم و جاروبرقی کشیدم و گردگیری کردم و الانم در خدمت شمام.. انشالله عصرم باید قورباغه آخر این هفته رو قورت بدم و برم یه امانتی رو به فردی برسونم! 3 4 ساعتم باید زبان بخونم و یک کتابی رو بخونم که جلو برم! امیدوارم تا آخر شب به همش با حول و قوه الهی برسم:)

.

.

کتاب: امسال با اینکه کتابخونه تعطیل بود من کتاب پشت دستم بود و اذیت نشدم! الا سه ماهه اول سال:| اما بعد اون سه ماه حالا شاید کتاب‌ها انتخابی نبودن اما بودن! 4 تا کتاب آمی‌فرستاد؛ 2 تا کتاب هدیه تولدم بود؛ 2 تا کتاب گل نرگس فرستاد؛ 2 تا کتابم از خود کتابخونه یه تایمی‌باز شد امانت گرفتم!

و اینو بگم کتاب‌هام الحق قطور بود! مثلا از کتاب‌هایی که آمی‌فرستاد 2 تا شو خوندم! 2 تای دیگه هزار و یک شب هست که نیمه‌های جلد اولم! از کتاب‌های گل نرگس یکیشو قلعه حیوانات بود که کوچیک بود و شکر خدا تموم شد!(100 صفحه‌‌‌ای کتابچه) یکیشو باید باز کنم! 2 تا کتاب کتابخونه یکیش رو خوندم یکیش مونده که خیلیم قطور هست (جز از کل...) و کتاب‌های تولدم که خیلی دوست دارم بهشون برسم! یکیش رو داداش بزرگه برداشته یکیشم دست نخورده اس و با خودمم قرار گذاشتم تا کتاب‌های امانتی رو تموم نکنم به کتاب‌های خودم دست نزنم! امانتی‌ها خونده شن و رد شن برن تا بعد... و حالا من چشمم دنبال یک سری کتاب دیگه هست که میدونم مثلا آمی‌داره! ولی تا اینا رو بهش ندم امکان گرفتن اونا نیس:))) البته نه اینکه بهم نده‌ها! خودم تا اینا رو رد نکنم؛ عقل سلیمم قبول نمیکنه کتاب دیگه‌‌‌ای بگیرم! (مرضیه حریص!)

و اما الا اینا کتاب‌های درسی امم مونده که باید بخونم!

روز و روزگاروتون بکام :)

سه عدد ادیت کاوایی از آراتا و آکانه
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :